پیکر فرهاد
۱۳٩٠/۸/٢٧

 

سالگرد عروج آقا خلیل عالی نژاد بر دوست دارانش

شاد باد

تا به کجا می برد این دل مرا                                      رو به فنا می برد این دل مرا



بین که چه سان جانب دشت جنون                            بی سر و پا میبرد این دل مرا



از حرم خاصه اسرار خویش                                       تا به سما می بر این دل مرا



مطرب چنگی به مقامات وصف                                   کرده ندا می برد این دل مرا



در طلب حضرت سلطان عشق                                  تحت لواء می برد این دل مرا



فاش و عیان گفت سخن بیقرار                                 سوی فنا می برد این دل مرا

 

 

 

 

ره آسمان درون است

پر عشق را بجنبان

متولد شب یلدا
۱۳٩٠/٧/۱۳

یادم باشد

 

 یادمان باشد که:

 

یادمان باشد 

همیشه ذره ای حقیقت پشت هر " فقط یه شوخی بود

کمی کنجکاوی پشت " همینطوری پرسیدم"

 قدری احساسات پشت " به من چه اصلا

مقداری خرد پشت " چه میدونم

و اندکی درد پشت " اشکال نداره"

 وجود دارد.

متولد شب یلدا
۱۳٩٠/٦/٢٦

رویش

when an egg breaks by a power outside

a life ends

when  an egg breaks by a power within

a life begins

great things always begin with that power within

متولد شب یلدا
۱۳٩٠/٥/٢۸

خطا

 

خطاهایی که کرده ایم هیچ یک به یاد نمی آید

 

بر اساس خوبی هایی که نکرد ه ایم قضاوت می شویم

 

چرا که عشق را محبوس در خود نگاه داشتن

 

 

حرکت برخلاف روح خداست

 

و

سندی بر اینکه هرگز او را نشناخته ایم

و

او بیهوده به ما عشق ورزیده است

 

 

متولد شب یلدا
۱۳٩٠/۳/٢

زار می زند

جوانی با موهای پریشان دف می زد و دهانش بوی خمر می داد .

 می گفتند شیخ او را از کوچه پس کوچه ها یافته است و گفته است: ای پسر ، بیراهه مرو!

و جوان از درد گفته است چه کنم؟

شیخ گفته است که با ما بیا

تا سپیده نزد شیخ مناجات می کرد و هو می کشید و هو می کشید و هو می کشید ،

جوان لاغر ونحیف ، گرسنه اش بود و خودش هم نمی فهمید .

 دف می زد و نفسش بوی خمر می داد .

 سپیده که می زد از گرسنگی مرده بود ،

وشیخ زار می زد که ما هفتاد سال .............

 

گویا کسی مرا می خواند



 

متولد شب یلدا
۱۳٩٠/٢/٤

سگ ! گرگ؟ کدام؟؟

از نظر انسان ها سگ ها حیواناتی با وفا و مفید هستند

ولی از نظر گرگ ها سگ ها گرگ هایی بودند که تن به بردگی دادند

تا در آسایش و رفاه زندگی کنند

 

چگوآرا



سفری در راه هست

متولد شب یلدا
۱۳۸٩/٩/٢٧

بازی قایم باشک

این روزها مردم با خودشون قایم باشک بازی میکنن

چشم میگذارن

وقتی چشمانشون رو باز میکنن

قبل از اینکه گمشدشون رو پیدا کنن

 خودشون رو گم میکنن

متولد شب یلدا
۱۳۸٩/۸/۱۱

من تو او

من به مدرسه میرفتم تا در س بخوانم 
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی 
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا 


من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم 
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود 
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت 


معلم گفته بود انشا بنویسید 
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت 


من نوشته بودم علم بهتر است 
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید 
تو نوشته بودی علم بهتر است 
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی 
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود 
خودکارش روز قبل تمام شده بود 


معلم آن روز او را تنبیه کرد 
بقیه بچه ها به او خندیدند 
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد 
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد 
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته 
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم 
گاهی به هم گره می خورند 
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت 


من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار 
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد 
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن 
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید 
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش 
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید 


سال های آخر دبیرستان بود 
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده 


من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم 
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد 
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت
 

روزنا مه چاپ شده بود 
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت 


من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم 
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی 
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود 


من آن روز خوشحال تر از آن بودم 
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است 
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه 
آن را به به کناری انداختی 
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه 
برای اولین بار بود در زندگی اش 
که این همه به او توجه شده بود !!!! 


چند سال گذشت 
وقت گرفتن نتایج بود 


من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم 
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت 
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود 


وقت قضاوت بود 
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند 


من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند 
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند 
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند 


زندگی ادامه دارد 
هیچ وقت پایان نمی گیرد 


من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!! 
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!! 
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!! 


من , تو , او 
هیچگاه در کنار هم نبودیم 
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم 


اما من و تو اگر به جای او بودیم 
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

متولد شب یلدا
۱۳۸٩/٢/٢٠

 

می دونم طولانیه ولی یا نخون یا تا آخر بخونش

بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...


داستان کیفیت زندگی و" رشد" آدمها در جاهایی که "جهان سوم " نامیده میشوند ، مثل همین جور سوزش هاست ....
از هردوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی ...

شادی ها و دغدغه های کودکی ما :


در همان گوشه دنیا که "جهان سوم "نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه

است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک...


شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...


یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم...


توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و درکوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم...
اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود...
اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند ...
اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند....
از دیفتری میترسیدیم...
از وبا......
از جنون گاوی ...
مدرسه، دغدغه ما بود...
خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود.....
تکلیفهای حجیم عید ...
یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انارمیداد....

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما :
دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ...
در آین دوره، شادیهایمان جنس " ممنوعی" دارند...
اینکه موقتی عاشق شوی...
دوست داشتن را امتحان کنی...
اینکه لبت را با لبی آشنا کنی....
اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...
در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم....
کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره ....
این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم..
به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را....
با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...
یا اینکه نگوییم "دوستت دارم" و بگوییم "امروز خانه خالی دارم"
در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...
اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی.....
بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای " ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعیین کند...
تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...

شادی ها و دغدغه های جوانی ما:


شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر...
شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند..
مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ...
اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....
رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...
هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی ...
و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...
بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...
با پول شهوتت را میخری...
با گردی سفید مست میشوی نه با شراب...
با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود...

اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو ، جهان سومی میشود...
اینکه در سال چند بار لبخند میزنی....
در روز چند بار گریه میکنی...
راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند...
و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست .....


دراین دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند وقلبت را به تپش وادارد....


در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست...
لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست ...
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...
اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.....


اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست ...

گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بود ن رها شوی...
اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند.....
گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو "جهان سوم را درست میکنی؟

متولد شب یلدا
۱۳۸٩/٢/۸

 


عشق به خودی خود کامل است

نیازی نیست عشق کاملتر از آن چیزی شود که هست


میل به کامل کردن عشق نتیجه ی فهم غلط از عشق است

دایره دایره است ما دایره کامل تر و ناقص تر نداریم


همه دایره ها کامل اند

اگر کامل نیستند دایره نیستند


کمال ذاتی عشق نیز هست

 

تو نمی توانی کم تر یا بیشتر عشق بورزی

تو یا عشق می ورزی یا عشق نمی ورزی

متولد شب یلدا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]