پیکر فرهاد
۱۳۸٦/۳/٢٠

 

باورم نمی شد و باورم نمی شه که یک روزبخوام بیام اینجا و از سفر بگم اونم از سفر کسی که غیر قابل

باوره

ولی کار این دنیا همیشه همین بود و همین خواهد بود.

وقتی مادرم خبر رو به من رسوند من موندم تا صبح به سقف آسمون نگاه کردم که باز هم معادلاتمون به

هم خورده. آخه اون سر شار از زندگی بود و من سیر از زندگی و زیستن.

اما یاد داستانی افتادم که چطور اون زن قدیس بر اثر مراقبت فرشته نگهبانش

مرگش به تعویق می افتاد و

چطور ازرائیل تلاش می کرد که ماموریت خودش رو به پایان برسونه ولی فرشته

نگهبان می گفته نه

میگفت اون به همه خیر میرسونه نباید بره

و چطور فرشته قبض روح التماس می کرد که بزار کارم رو بکنم ولی فرشته حامی

نمیذاشت. تا این که

فرشته مامور دلش شکست و گفته به فرشته محافظ که اشتباه بزرگی مرتکب شدی و رفت

و دیدم که چطور زن قدیسه بعد از عمری بالاخره پاش یک جا لغزید و گناهی که

 نباید رو مرتکب شد و دیدم

که چطور فرشته نگهبان دلش گرفت و شکست و غصه خورد که در کار خدا اما و

اگر آورد..... و خیره ماندو

ماندو ماند.

که خدایا حکمتت رو .....

سمیه فراموش نمی شی و امیدوارم که فراموش نکنی هنوز هم کنار خاکت میام

نه سر خاکت .

.                      

 

از دور بهت سلام میکنم

یادم نمی ره که چقدر در مورد تغییر صحبت می کردیم و اینکه تغییر می تونه خوب باشه

گویا تو یک قدم  جلوتری

تغییر بهت مبارک باشه

متولد شب یلدا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]