پیکر فرهاد
۱۳۸۸/۱٢/٢٦

 

بامید سالی عاری از جنگ و خشونت و خونریزی

عید همتون مبارک

متولد شب یلدا
۱۳۸۸/۱٢/٢٢

 

بیاد رقص مستانه ی همنوعانم میان زمین و آسمان

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

من از  رگبار  هزیان  در تب  پاییز  می ترسم

از این اسطوره های از تهی لبریز می ترسم

به شب تندیس هایی دیدم از تاریخ شمع آجین

به صبح از خواب گرد روح وهم انگیز می ترسم

برایت  آنقدر  از گزمه های  شهر  شب  گفتم

کزین همسایگان از سایه خود نیز می ترسم

حقیقت  واژه تلخی ست  در قاموس  ناپاکان

من از نقش حقیقتهای حلق آویز می ترسم

نمی ترسند  از ما  و من  این تاراج  گر  مردم

به تاراج آمدند این ناکسان برخیز می ترسم 

(بینش پژوه)

متولد شب یلدا
۱۳۸۸/۱٢/۱۱

 

صورتم را در دست هام گذاشتم و به این فکر کردم که نباید بیش از حد دست و پا بزنم . دانستم که خیلی چیزها به اختیار آدمی نیست، زندگی خواب های گذشته است که تعبیر می شود 

 زندگی تاب خوردن خیال در روزهایی است که هرگز عمرمان به آن نمی رسد .

 زندگی آغاز ماجراست

 

پیوست:باسلام و عرض ادب.گزیده های این وبلاگ شاید نوعی دلنوشته باشه از      پیکر فرهاد.

دوستانی که قدم رنجه میکنند اکثرا بنده رو می شناسن.

تقاضام اینه که در صورت امکان نظرات خود را راجع به هر پست بدون هیچ سانسوری بدین که برام کلی ارزشمند.شاد باشید

متولد شب یلدا
۱۳۸۸/۱٢/۳

 

می خواستم فکرم را جمع کنم  ویک بار گذاشته ام را یا آینده ام را مرور کنم .

می دانستم که آدمی وقتی راه می افتد یک پا پس است و یک پا پیش ،

وقتی که ایستاده انگار مثل پروانه در جعبه

 آینه ای به دیوار دوخته شده است .اما گیج شده بودم . نمی دانستم به گذشته فکر کنم یا به آینده فکر کنم . بی اختیار یادم آمد که زمانی روی تختخواب چرکمرده ای خوابیده بودم و دو شمعدانی قدیمی بالای سرم  دو هاله گرد نیمه کاره به دیوار انداخته بودند

هر چند که الزامی برای وجود هاله ها نبود ، اما برای تقدس آن لحظه های ناب ، دیوار مقابل مثل محراب شده بود. دو محراب تو در تو که در ته آن ها نور سبزی می سوخت  زیر آن       نور سبز ، جوانی با موهای پریشان دف می زد و دهنش بوی خمر می داد .

 می گفتند شیخ او را از کوچه پس کوچه ها یافته است و گفته است: ای پسر ، بیراهه مرو! و جوان از درد گفته است چه کنم؟ شیخ گفته است که با ما بیا

تا سپیده نزد شیخ مناجات می کرد و هو می کشید و هو می کشید و هو می کشید ، جوان لاغر ونحیف ، گرسنه اش بود و خودش هم نمی فهمید .

 دف می زد و نفسش بوی خمر می داد .

 سپیده که می زد از گرسنگی مرده بود ، وشیخ زار می زد که ما هفتاد سال .............

گویا کسی مرا می خواند!

نمی دانم

متولد شب یلدا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]