پیکر فرهاد
۱۳۸٤/٦/۱٤

آنچه خود داشت زبيگانه تمنا می کرد!

عید مبعث با دوستان رفته بودم خرقان.آخه من معمولا اعیاد رو اونجا به سر میبرم . در

 واقع یه جورایی اگر  اونجانرم انگار یک گمشده دارم.خلاصه که جاتون خالی بعد از

 یکمی ساز زدن تو خودم بودم که یه مرتبه متوجه شدم که یه خانم اومد و کنارم

نشست

و به من گفت ببخشید

 میتونم یه سوالی بکنم .گفتم بفرما. گفت  میخواستم من رو یه راهنمایی کنید

دو زاریم افتاد که این خانم فکر کرده که من درویشم(عجب) واقعا 

خلاصه شروع کرد و به من گفت که میشه یه چیزی یه منبعی به ما معرفی کنید یا یه ذکری ,ما هم میخوایم بریم تو عالم تصوف و خلسه

سرم پایین بود وقتی داشت این حرفا رو میزد تا به اینجاش رسید یه مرتبه انگار که برق سه فاز منو گرفته باشه یه مرتبه سرم رو بلند کردم و یه نگاه بهش کردم دختره جا خورد. سن و سال زیادی نداشت یه لحظه موندم که چی بهش بگم

آخه میدونی بعد از این همه رفتن به این طور جاها به یه نتیجه رسیدم

باور کنید دوستان من شما هر چی رو که میخوایید جاهایه دیگه پیدا کنید تو خودتون پیدا میشه این که بخواید از یه طریق دیگه به منظورتون برسین یه جور لقمه رو دور سر چرخوندنه خصوصا تو این سیر

رفتم بهش بگم

و(آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد) ولی گفتم شاید زیاد درست نباشه

بهش گفتم که

خانم دنبال چی میگردی؟ میخوای درویش بشی که درویش علی بودماها خاک پاشم نمیشیم. یعنی نمیتونیم بشیم . اگه میخوای که راه درستی رو پیش بگیری به خودت مراجعه کن . ببین خودت چی هستی .ببین اصلا خودت رو میشناسی. من خودم که هنوز مشکل دارم باهاش

گفت نه میخوام یه ذکری به من یاد بدید که .... حرفش رو قطع کردم متوجه شدم که سر شوری داره

هر چی من بهش بگم یه چیز دیگه به من میگه, مجبو رشدم که بهش بگم نیمه شعبان بیاد تا خودش از نزدیک ببینه .و خودش راهش رو پیدا کنه

ما که هر چه گشتیم نشد ظاهرا باید باز هم بچرخیم

 

خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو

ای  حیات   دوستان   در   بوستان    بی من مرو

این جهان با تو خوش است آن جهان با تو خوش است

این جهان  بی  من  مباش  و  وآن  جهان بی من مرو

ای عیان بی من مدار و ای زبان بی من مخوان

ای  نظر  بی  من  مبین و ای زمان بی من مرو

 ای امان

 

از دل شیدا

و

بی سامان

 

متولد شب یلدا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]