پیکر فرهاد
۱۳۸٤/٧/٦

جرم اينست!

 

 در اینجا چهار زندان است

  
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در

هر


حجره چندين مرد در زنجير

از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به

ضرب


 دشنه ئي كشته است


از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان

 خود

 
 را، بر سر برزن، به خون نان فروش

 
 سخت دندان گرد آغشته است


از اينان، چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه ربا

خواري


 نشسته اند

 
كساني، در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام

جسته اند


كساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان

 را


شكسته اند

من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام


من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام


من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام

 
***
در اين جا چار زندان است


به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در

 هر


حجره چندين مرد در زنجير ...

در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست

 مي دارند


در اين زنجيريان هستند مرداني كه در رويايشان هر شب زني در

 
وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد

من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزی

 نيابم ناگهان، خاموش


من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد

 آهنگ صبور


اين علف هاي بياباني كه مي رویند و مي پوسند


و مي خشكند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش


مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و

 لغزان
مي گذشتم از تراز خاك سرد پست



جرم اين است


جرم اين است

 

  احمد     شاملو

متولد شب یلدا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]