پیکر فرهاد
۱۳۸٤/٩/۱٦

و اما امروز!

 روزیه امروز پیکر فرهاد

محتسب در نیم شب جایی رسید /

 در بن دیوار مردی خفته دید
گفت:هی، مستی، چه خوردستی؟ بگو/

 گفت:ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت:آخر در سبو واگو که چیست؟

/گفت: از آنکه خورده ام، گفت این خفیست!
گفت:آنچه خورده یی آن چیست آن؟

/گفت: آنکه در سبو مخفی ست آن!
دور می شد این سوال و این جواب

/ ماند چون خر محتسب اندر خلاب!
گفت او را محتسب:هین آه کن /

 مست، هوهو کرد هنگام سخن
گفت:گفتم آه کن هو می کنی/

 گفت : من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادی است/

 هوی هوی میخوران از شادی است
محتسب گفت: این ندانم، خیز، خیز

/ معرفت متراش و، بگذار این ستیز
گفت: رو تو از کجا من از کجا؟

/ گفت: مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست: ای محتسب بگذار و رو/

 از برهنه کی توان بردن گرو؟
گر مرا خود قوت رفتن بدی /

 خانهء خود رفتمی، وین کی شدی؟!

مولانا

 

متولد شب یلدا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]