پیکر فرهاد
۱۳۸٤/٩/٢٩

بالهايت را کجا جا گذاشتی؟

 
 
پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان باتعجب
 
 رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم
 
 تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها
 
را خوب مي دانم اما گاهی
 
 پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم
 .
انسان خنديد و به نظرش
 
 اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت :
راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟
 
انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.

 
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان
 
 چقدر جاي تو خالي است
 
انسان ديگر نخنديد 
 
انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد
 
چيزي که نمي دانست چيست
 
 شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .
 
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگری
 
را نيز مي شناسم که پر زدن
 
 از يادشان رفته است .

 
درست است که پرواز براي يک
 
پرنده ضرورت است
 
 اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

 
پرنده اين را گفت و پر زد
 
انسان رد پرنده را دنبال کرد
 
 تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد
 
و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ
 
 بالاي سرش آسمان بود و
 
 چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
 
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت
 
 و گفت : " يادت مي آيد ؟
 
تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟
 
زمين و آسمان هر دو براي تو بود
 
 اما تو آسمان را نديدي 
 
راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
 
انسان دست بر شانه هايش گذاشت
 
 
و جاي خالي چيزي را احساس کرد 
 
 
آنوقت رو به خدا کرد
و
گريست
 
پیوست: اینبار خیلی فکر کردم که چی بزارم تا یه چندمدتی رشته تحریر وبلاگ روال خاصی  داشته  باشه.تا اینکه به اینجا رسیدم. خودم رو که خیلی به فکر برد. یاد زمانی افتادم که چطور گاهی وقت ها اصلا قرار ندارم انگار متعلق به محیطی که در اون به اصطلاح زندگی میکنم نیستم. فکر میکنم این دست نوشته تو همین یک مصرع خلاصه میشه (مرغ باغ ملوکتم نیم از عالم خاک) تا بحال شده تو تاریکی شب به ستاره ها خیره بشین.. چه حالی پیدا میکنین؟. ممنون از اینکه تحمل کردین و تا آخرش خوندین.
 
راستی مگه شماهم بالهايتان را جا گذاشته ايد؟
 
امروز۲۴ سالمم تموم شد
۳۰/۹/۸۴
 
مثل اينکه بايد چند وقتی برم
 
 
متولد شب یلدا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]