پیکر فرهاد
۱۳۸٥/۱/٢۸

بدون شرح !

سرش را موقعي بريديد كه با ابروهاي درهم و چشمان ملتمس مي خواست يك بار ديگر بهش فرصت بدهيد. با لب هايي كه بين گريه و خنده مردد بود، انگار داشت لب ور مي چيد يا به گناهان خود پوز خند مي زد، انگار خودش هم از زندگي بي معناي خودش خسته شده بود و به مرگ مي خنديد اما از ترس ودرد ، نفس زنان التماس مي كرد و همه حربه هايه زنانه را بكار گرفته بود كه شما را از قتل باز دارد. 

وشما ديگر اورا نمي ديديد، فقط صدايه تمسخرش را مي شنيد يد.

 تو دلتان گفتيد:(( چون دوستت  دارم ، مي كشمت)) اما عجيب دچار اين ترديد فلسفي شده بوديد كه بايد جمله خود را اصلاح كنيد: ((نه، چون ميكشمت، دوستت دارم)) ديگر چه فرقي ميكرد؟

راه آشتي را باز نگذاشته بود كه دست از كار بكشيد و او را نكشيد. روزي صد بار آرزو مي كرد كاش بميريد و او بتواند به راحتي مهمان هاش  را به آنجا بياورد .

 توي دلتان گفتيد :(( يادت هست؟))) و كارد  تيز آشپزخانه را با فشار بيش تري روي رگ  و پوست گردنش كشيديد. خون فواره زد و به شيشه عينكتان پاشيد. باز هم ادامه داديد  وآن قدر كشيديد  تا سر از بدن جدا شد . فوران خون فرو كش كرد ، كبودي صورتش به سفيدي گراييد و انگار در خواب به معصوميت هايه كودكي اش  بر می گشت. چهره اش  آرام شد  و ورم هايه پيشاني  و گونه ها فرو نشست .

آه ، پشت اين چهره وحشتناك صورت يك فرشته بود  و تا آن لحظه نمي دانستيد؟ چقدر زيبا بود. آيا مي شد دوباره زنده اش كرد ؟ در يك لحظه هر چه نفرت در شما داشت ، مثل برق  و باد گريخت. كاش كار به اينجا نمي كشيد . كاش او را مي ساختيد. آيا دروغ است كه ميتوان انسان را به ابعاد انساني متمدن نزديك كرد؟ و آيا راست است كه وقتي آدم مرد ، رذالت هاش  را شيطان مي برد  و روحش را خدا؟ 

 باري ، هيچ در چهره فرشته ساي  او ديده نمي شد ، شقيقه هايي كه با هر تپش  حماقت و بلاهت را تكرار مي كردند حالا آرام گرفته بودند. موهايه حلقه حلقه سياهش در ملافه  و خون  معناي تازه اي  داشت، چشم هايه براقش به سقف دوخته شده بود بي آنكه اخم كرده باشد يا شرارتي از آن سر بزند ، ولب هاش ، آن  لب هاي گوشتالوي نيمه باز  انگار تازه از يك بوسه  گرم و طولاني جدا شده ولي هنوز سير نشده بود و همان طور مانده بود . 

خم شديد  و لب هاتان را رويه لبهاش گذاشتيد.. براي اولين بار از سرمايه چندش آور آن گوشت نرم به خود لرزيديد . نفهميديد چند دقيقه يا چند ساعت  روي لب هاي او خم شده بوديد  كه احساس سرمايه عجيبي كرديد و لرزي به اندامتان افتاد كه هيچ ربطي به آن جسم يخ كرده نداشت.در يك لحظه پلك سمت چپش لرزش خفيفي كرد و آرام گرفت.

به دست هاش نگاه كرديد كه ملافه را چنگ زده بود، هر دو را از آرنج قطع كرديد و به ديوار وا داشتيد . ناخن هايه بلندش ديوار را به نرمي خراش داد  و ايستاد.  انگشت  سبابه دست راست كاملا خم شده بود و انگشت مياني دست چپ، آن كه انگشتر صليبي داشت  صا ف و بلند ماند. پاهاش را هم جدا كرديد . چقدر قشنگ بودو انگار انگشت بزرگ از خجالت آب شده و سرش را كمي كج كرده بود .

ران هايه بلندش را پيچيده در ملافه  سفيدي جدا كرديد ونيم تنه بي سرش را مثل يك مجسمه سنگي كه لخته هايه خون از رگ و پي اش مي ريخت در تابلويي ديگر نقاشي كرديد. قلم را زمين گذاشتيد ، سيگاري آتش زديد ، پنج تابلو را كنار هم گذاشتيد وبه تما شاي جسد قطعه قطعه شده اش  نشستيد . آيا به راستي چنين شكلي داشت  يا شما اينطور او را كشيد ه بوديد؟        

پيکر فرهاد

متولد شب یلدا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]