پیکر فرهاد
۱۳۸٥/٢/٥

ماهی طلايی!

او شايد همان  ماهي طلايي افسانه بود كه يك بار، فقط يكبار به تور پسر  سوم پادشاه افتاده بود اگر رها مي شد پادشاه مي مرد و اگر در دام مي ماند ماهيان دريا  مي مردند. حكيمان گفته بودند كه روغن مغز ماهي طلايي  دواي علاج پادشاه است و پادشاه  سخت بيمار بود . حكيمان گفتند ماهي طلايي را صيد كنيد . پسر اول پادشاه لشكر برداشت ، نيمي از خزانه را خواست كشتي ها ساخت و  بادبان ها برافراشت. آب دريا را بيرون كشيد  اما اثري از ماهي طلايي نيافت . خسته ونالان برگشت. پسر دوم گفت من بروم . لشكر برداشت ، نيم ديگر خزانه را خواست با تورها و كشتي ها و علم ها وكتل ها . آب دريا را بيرون كشيد اما هيچ ردي از ماهي طلايي نيافت. پسر سوم گفت  من هم بروم شايد اقبال رو كند . گفتند برادرهاي بزرگت همه خزانه را بردند و نتوانستند، تو ديگر چه ميگويي ؟ لازم نيست . پسر سوم قدري پول گرفت ، يك تور برداشت و با چند همراه عازم دريا شد . تور در آب انداخت و همان اول بار ماهي طلايي را صيد كرد

همه ماهي ها  به استغاثه  و تضرع از آب در آمدند و در پاي  او افتادند كه اي پسر ! بدان و آگاه باش كه اگر شاه ما را ببري از دريا بيرون خواهيم شد و بر خاك خواهيم غلطيد ، دريا از ماهي تهي خواهد شد . با تقدير ما و تقدير خودت بازي نكن  . مگر نشنيده اي كه وقتي ماهي طلايي درياچه اروميه  را به بند كشيدند ، ماهيان خود را بر خاك افكندند و آب دريا تلخ شد و هيچ جانداري در آن نماند؟

پسر حيران مانده بود، اگر ماهي طلايي را رها كند ، پادشاه مي مرد و اگر به خاكش مي كشيد ، ماهيان دريا مي مردند . ماهي را به آب انداخت  و ايستاد تا همه ماهي ها  به دريا برگشتند .  دريا به سان  آسمان پر از ستاره بود و من به هر كدام چشم مي انداختم، او نبود. آيا صيدش كرده بودند يا من اسير پرده نقاشي بودم ؟

مي شنيدم كه طبل ها فرو كش مي كردند، لنگر ساعت مي گسست و طنين اعلام زمان از موسيقي تكرار خارج مي شد و در همه گام ها مي دويد. و مي ديدم كه پسرسوم پادشاه ماهي طلايي را به دريا پس مي داد، بي آنكه به عاقبت وخيم كارش فكر كند . هر چه اشرفي وآذوقه داشت بين تور كش ها و همراهيان قسمت كرد، اما به يك نفر يك سكه كمتر رسيد. فاجعه از همين جا شروع مي شد . هميشه همين جور بود، وقت قسمت كردن ، نطفه ها بسته مي شد و در يك رحم گرم چمبره مي زد

آن جا نقطه آغاز بود كه يكي سنگ بر مي داشت و آن قدر بر جمجمه ديگري مي كوفت كه يك ستاره  شهاب مي شد ، مي سوخت و از بازي بيرون مي رفت. من به وضوح مي ديدم كه به يك نفر يك سكه  كمتر رسيد، و او ماجرا را به گوش شاه رساند. شاه در بستر بيماري حكم مرگ پسرش را صادر كرد و دستور داد او را به همان جا ببرند و بكشند . عده اي سوار و ميرغضب پسر را برداشتند  و به كنار دريا بردند ، اما نتوانستند يا نخواستند او را بكشند. خبر چين را جاي او كشتند  و پسر را به امان خدا راها كردند

پسر كناره دريا را گرفت و آن قدر راه رفت و رفت كه از خستگي در سايه سنگ بزرگي خوابش برد . در خواب مي ديد كه سواران و ميرغضبان جيب  خبر چين كشته شده را خالي كردند  و اشرفي ها را قسمت كردند، اما معلوم نشد كه آيا باز هم به كسي يك سكه كم تر رسيد يا نه . و آيا كسي برايه يك سكه مي مرد؟

نمي دانم    

 پيکر فرهاد

متولد شب یلدا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]