پیکر فرهاد
۱۳۸٥/٢/۱٦

آهای؟!

 

 

نمي دانم چرا برگ هاي تقدير من مثل ورق هايي بود كه از هواپيما مي ريختند ، ورق هاي سبز و سفيد و سرخ جاويد شاه. من هميشه كاغذ هاي سرخ گيرم مي آمد و كساني بودند كه همه رنگ ها را

 داشتند . از كجا آمده بودم كه شبيه هيچ كس نبودم ؟ فكر كرديد اگر مي دانستيد من كي هستم و كجا هستم  نا مه اي برايم  خواهيد نوشت. و چرا نامه ؟

اگر مي دانستيد ، شخصا به سراغم نمي آمديد؟

 نيرويي غير ارادي شما را از جا كند ، تند به سراغ  لباستان رفتيد ، روپوش سفيد هميشگي را پوشيديد ، شال سفيد را هم بر سر گذاشتيد و خود را برانداز كرديد ، ادكلن هم زديد و موقعي كه  خواستيد راه بيفتيد فكر كرديد به كجا بايد برويد. همه به چنين وضعي دچار مي شوند اما وانمود  مي كنند كه اصلا اينطور نبوده است . آماده مي شوند ، كفش و كلاه مي كنند ، خوشبوترين عطرها را به خود مي زنند، و آن قدر سرگرم آراستن خود مي شوند كه يادشان مي رود به رفتن فكر كنند ، بعد كه مي خواهند راه بيفتند ديوارهاي درون جمجمه شان يكي پس از ديگري فرو مي ريزد و آن قدر گرد وخاك مي كند كه هيچ چيز به ذهنشان نمي آيد. خدا كند كسي باشد كه به آدم بگويد كجا مي روي؟

و من در ذهنتان گفتم شصت سال به عقب برگرد و بيا پيش من ، قول مي دهم كه هر دو از سرگرداني نجات پيدا كنيم  و حتي براي دقيقه اي معناي زندگي را بفهميم

گفتم: (مي آيي با هم دوست شويم؟)  اما هرچه كرديد نتوانستيد

مگر مي شود ؟

گفتم

آهاي ، اي جماعت

 گذشت آن زمان ها كه كسي موي سيمرغ را آتش مي زد و همان دم سيمرغ  بر درگاهش حاضر مي شد. ديگر نمي شود. حتي اگر آن قطار با آخرين سرعتش حركت مي كرد ، باز هم من به شما  نمي رسيدم. و راستي قطاربه كجا مي رفت؟

هنوز هم نمي دانم ؟!   

متولد شب یلدا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]