پیکر فرهاد
۱۳۸٤/۳/۳٠

 

همین بود آخرین حرفت

شبی از پشت تک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برایه با طراوت ماندن باغ  قشنگ آرزوهایت د عا کردم

پس از یک جستجویه نقره ای در کوچه هایه آبی احساس

تو را از بین  گل هایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنایه دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

ومن تنها برایه دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به رویه اشکی از جنس غروب ساکت خورشید وا کردم

نمیدانم چرا رفتی!     چرا؟

شاید خطا کردم

ادامه داره

متولد شب یلدا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]