پیکر فرهاد
۱۳۸۸/۱٢/۳

 

می خواستم فکرم را جمع کنم  ویک بار گذاشته ام را یا آینده ام را مرور کنم .

می دانستم که آدمی وقتی راه می افتد یک پا پس است و یک پا پیش ،

وقتی که ایستاده انگار مثل پروانه در جعبه

 آینه ای به دیوار دوخته شده است .اما گیج شده بودم . نمی دانستم به گذشته فکر کنم یا به آینده فکر کنم . بی اختیار یادم آمد که زمانی روی تختخواب چرکمرده ای خوابیده بودم و دو شمعدانی قدیمی بالای سرم  دو هاله گرد نیمه کاره به دیوار انداخته بودند

هر چند که الزامی برای وجود هاله ها نبود ، اما برای تقدس آن لحظه های ناب ، دیوار مقابل مثل محراب شده بود. دو محراب تو در تو که در ته آن ها نور سبزی می سوخت  زیر آن       نور سبز ، جوانی با موهای پریشان دف می زد و دهنش بوی خمر می داد .

 می گفتند شیخ او را از کوچه پس کوچه ها یافته است و گفته است: ای پسر ، بیراهه مرو! و جوان از درد گفته است چه کنم؟ شیخ گفته است که با ما بیا

تا سپیده نزد شیخ مناجات می کرد و هو می کشید و هو می کشید و هو می کشید ، جوان لاغر ونحیف ، گرسنه اش بود و خودش هم نمی فهمید .

 دف می زد و نفسش بوی خمر می داد .

 سپیده که می زد از گرسنگی مرده بود ، وشیخ زار می زد که ما هفتاد سال .............

گویا کسی مرا می خواند!

نمی دانم

متولد شب یلدا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]