پیکر فرهاد
۱۳۸٤/۳/۳۱

 

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قلب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی و فاییها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

ومن در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین  ویرانی یکدل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

سمن بویان غبار غم چو بنشینند    بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دل ها چو بربند ند   بر  بندند

ززلف عنبرین جانها چو بگشایند   بنشانند

یه عمری یک نفس با ما چو بنشینند بر خیزند

نهال شوق در خاطر  چو  بر  خیزند   بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو در یا بند دُریابند

رخ مهر از سحر خیزان   نگردانند اگر دانند

زچشم لعل رهایی چو می خندند می بارند

زرویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند

دوای درد  عشق را کی   کو سهل پندارد

زفکر آنان که در تدبیر در مانند در مانند

چو منصور از مراد آنان که بر دارند بر دارند

بدین در گاه حافظ را چو می خوانند  می دانند

ورین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر دربند در مانند    در مانند

 

 

متولد شب یلدا

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]