آهای؟!

 

 

نمي دانم چرا برگ هاي تقدير من مثل ورق هايي بود كه از هواپيما مي ريختند ، ورق هاي سبز و سفيد و سرخ جاويد شاه. من هميشه كاغذ هاي سرخ گيرم مي آمد و كساني بودند كه همه رنگ ها را

 داشتند . از كجا آمده بودم كه شبيه هيچ كس نبودم ؟ فكر كرديد اگر مي دانستيد من كي هستم و كجا هستم  نا مه اي برايم  خواهيد نوشت. و چرا نامه ؟

اگر مي دانستيد ، شخصا به سراغم نمي آمديد؟

 نيرويي غير ارادي شما را از جا كند ، تند به سراغ  لباستان رفتيد ، روپوش سفيد هميشگي را پوشيديد ، شال سفيد را هم بر سر گذاشتيد و خود را برانداز كرديد ، ادكلن هم زديد و موقعي كه  خواستيد راه بيفتيد فكر كرديد به كجا بايد برويد. همه به چنين وضعي دچار مي شوند اما وانمود  مي كنند كه اصلا اينطور نبوده است . آماده مي شوند ، كفش و كلاه مي كنند ، خوشبوترين عطرها را به خود مي زنند، و آن قدر سرگرم آراستن خود مي شوند كه يادشان مي رود به رفتن فكر كنند ، بعد كه مي خواهند راه بيفتند ديوارهاي درون جمجمه شان يكي پس از ديگري فرو مي ريزد و آن قدر گرد وخاك مي كند كه هيچ چيز به ذهنشان نمي آيد. خدا كند كسي باشد كه به آدم بگويد كجا مي روي؟

و من در ذهنتان گفتم شصت سال به عقب برگرد و بيا پيش من ، قول مي دهم كه هر دو از سرگرداني نجات پيدا كنيم  و حتي براي دقيقه اي معناي زندگي را بفهميم

گفتم: (مي آيي با هم دوست شويم؟)  اما هرچه كرديد نتوانستيد

مگر مي شود ؟

گفتم

آهاي ، اي جماعت

 گذشت آن زمان ها كه كسي موي سيمرغ را آتش مي زد و همان دم سيمرغ  بر درگاهش حاضر مي شد. ديگر نمي شود. حتي اگر آن قطار با آخرين سرعتش حركت مي كرد ، باز هم من به شما  نمي رسيدم. و راستي قطاربه كجا مي رفت؟

هنوز هم نمي دانم ؟!   

/ 29 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

سلام. نوشته ی اين بارتون منو ياد اين شعر انداخت: ای قوم به حج رفته کجاييد کجاييد --معشوق همین جاست بیایید بیایید واقعآ ای قوم به حج رفته کجایید؟ يا حق

سميه

سلام دوست عزيز نوشته بسيار جالبی بود و تامل بر انگيز حالا که آدم به آسونی دوست پيدا ميکنه ولی واقعا ميشه اسم اينا رو هم دوست گذاشت؟ علی يارت

yas

دور و برمون شلوغه اما تنهايی ايم ! هزار تا کار داريم اما بيکاريم! (کار اونیه که دوست داریم انجام بدیم اونی پیشمون نیست که دوستش داریم)

نسيم

سلام دير آپ می کنيد .با اجازه تون لينک گذاشتم

ليدا

سلام آقا وحيد..نوشته اتون خيلی غمگين بود چرا بی خبر آپ ميکنيد؟..اميدوارم حال و هوای امروزتون مثل نوشته اتون بارونی نباشه..؛؛از كجا آمده بودم كه شبيه هيچ كس نبودم ؟؛؛حس عجيبی بود..کاملا لمسش کردم..و ميخوام بدونين که دلم خيلی گرفت

مونا

سلام. بعد از مدتها اومدم.کوتاهی منو به بزرگواریتون ببخشيد. پست های خوبی داشتين.موفق باشيد.

yegane

سلام...فکر کردم بازم آپ کردین اما... ممنون که همشو خوندین! راستی شما دانشجوی هنر هستين(موسيقی) درست می گم. اینبار پستهای قبليتونم خوندم.جالب بودن مخصوصا اون تابلوی نقاشی... تا بعد

نفيسه

من که طبق معمول از جريان تلپاتی چيزی حاليم نشد . موز با شام. نـــــــــهمن اگه این کار رو می کزدم که دیگه بیچاره ها پس می افتادند.

نفيسه

در آخر ای تلپاتی کشف ای آهنگ عوض کن ای نمایشگاه دودر کن ای آهای ای مارکس بخون ای موز تعارف کن ای مرام کش ....لطف کردی که سر زدی حالا اگه جرات داری سرفه کن

افرا

سلام .وب قشنگيه.سر بزنين.