صورتم را در دست هام گذاشتم و به اين فكر كردم كه نبايد بيش از حد دست و پا بزنم . دانستم كه خيلي چيزها به اختيار آدمي نيست، زندگي خواب هاي گذشته است كه تعبير مي شود .

 زندگي تاب خوردن خيال در روزهايي است كه هرگز عمرمان به آن نمي رسد .

 زندگي آغاز ماجراست

                                                                                                                                                                                                                                          

مي خواستم فكرم را جمع كنم  ويك بار گذاشته ام را يا آينده ام را مرور كنم .

مي دانستم كه آدمي وقتي راه مي افتد يك پا پس است و يك پا پيش ،

وقتي كه ايستاده انگار مثل پروانه در جعبه

 آينه اي به ديوار دوخته شده است .اما گيج شده بودم . نمي دانستم به گذشته فكر كنم يا به آينده فكر كنم . بي اختيار يادم آمد كه زماني روي تختخواب چركمرده اي خوابيده بودم و دو شمعداني قديمي بالاي سرم  دو هاله گرد نيمه كاره به ديوار انداخته بودند .

هر چند كه الزامي براي وجود هاله ها نبود ، اما براي تقدس آن لحظه هاي ناب ، ديوار مقابل مثل محراب شده بود. دو محراب تو در تو كه در ته آن ها نور سبزي مي سوخت  زير آن       نور سبز ، جواني با موهاي پريشان دف مي زد و دهنش بوي خمر مي داد .

 مي گفتند شيخ او را از كوچه پس كوچه ها يافته است و گفته است: اي پسر ، بيراهه مرو! و جوان از درد گفته است چه كنم؟ شيخ گفته است كه با ما بيا

تا سپيده نزد شيخ مناجات مي كرد و هو مي كشيد و هو مي كشيد و هو مي كشيد ، جوان لاغر ونحيف ، گرسنه اش بود و خودش هم نمي فهميد .

 دف مي زد و نفسش بوي خمر مي داد .

 سپيده كه مي زد از گرسنگي مرده بود ، وشيخ زار مي زد كه ما هفتاد سال .............

گويا كسي مرا مي خواند!

نمي دانم

 

/ 27 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نکیسا

اين دفعه خيلی خيلی عالی بود ... اين شيخ منظور کی بود ؟!

نکیسا

ای بابا قرار نشد سوء برداشت کنی ( همون چيزی که تو هميشه به من ميگی ) من دقيقاْ چيزی که تو هميشه ميگی رو گفتم وحيد جان ... ممنون از لطفت

سبا

هک نشدی که تازه خوشحالم کرده بودی اما انگار خبری نيست .يه چيز ديگه ....عرض صفحه تو کوچيکتر کن. بعضيا که مثه من مانيتورشون کوچیکه دچار مشکل میشن. يا علی

سوت .سبا

نفيسه

اینجا چرا اینجوریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودت می دونی....

سلام. نمی دونم چه خبره؟ من که کاملاْ گيج شدم. هم باهات چت می کنم. هن آف می ذارم . هم جواب آف می گیرمدر آخر هم م گی ما رو طرد کردی يه روز ميای ميگی هک شدم. يه روز ميای ميگی کی گفته که من هک شدم. در هر صورت چون بازم مطمئنم که هکی اينجا برات نوشتم که شايد بيای و بينی و متوجه بشی که یه طرفه رفتی به قاضی جناب وحيد خان!!!فکر نمی کردم که اينجوری منو شناخته باشی

خودت می دونی....

اما بيا و يه فکری به حال سيستمت و ايديت و خودت و مهم تر از همه من بدبخت که همه جوری روم قضاوت می شه بکن

نکیسا

راستی مرسی از همدرديت عزيزم

نکیسا

وحيد اين وبلاگت بد جوری احتياج به دکتر داره

نکیسا

اين ( خودت ميدونی ... ) خيلی مشکوک ميزنه !! وحيد خيلی آب زير کاه شديا