بدون شرح !

سرش را موقعي بريديد كه با ابروهاي درهم و چشمان ملتمس مي خواست يك بار ديگر بهش فرصت بدهيد. با لب هايي كه بين گريه و خنده مردد بود، انگار داشت لب ور مي چيد يا به گناهان خود پوز خند مي زد، انگار خودش هم از زندگي بي معناي خودش خسته شده بود و به مرگ مي خنديد اما از ترس ودرد ، نفس زنان التماس مي كرد و همه حربه هايه زنانه را بكار گرفته بود كه شما را از قتل باز دارد. 

وشما ديگر اورا نمي ديديد، فقط صدايه تمسخرش را مي شنيد يد.

 تو دلتان گفتيد:(( چون دوستت  دارم ، مي كشمت)) اما عجيب دچار اين ترديد فلسفي شده بوديد كه بايد جمله خود را اصلاح كنيد: ((نه، چون ميكشمت، دوستت دارم)) ديگر چه فرقي ميكرد؟

راه آشتي را باز نگذاشته بود كه دست از كار بكشيد و او را نكشيد. روزي صد بار آرزو مي كرد كاش بميريد و او بتواند به راحتي مهمان هاش  را به آنجا بياورد .

 توي دلتان گفتيد :(( يادت هست؟))) و كارد  تيز آشپزخانه را با فشار بيش تري روي رگ  و پوست گردنش كشيديد. خون فواره زد و به شيشه عينكتان پاشيد. باز هم ادامه داديد  وآن قدر كشيديد  تا سر از بدن جدا شد . فوران خون فرو كش كرد ، كبودي صورتش به سفيدي گراييد و انگار در خواب به معصوميت هايه كودكي اش  بر می گشت. چهره اش  آرام شد  و ورم هايه پيشاني  و گونه ها فرو نشست .

آه ، پشت اين چهره وحشتناك صورت يك فرشته بود  و تا آن لحظه نمي دانستيد؟ چقدر زيبا بود. آيا مي شد دوباره زنده اش كرد ؟ در يك لحظه هر چه نفرت در شما داشت ، مثل برق  و باد گريخت. كاش كار به اينجا نمي كشيد . كاش او را مي ساختيد. آيا دروغ است كه ميتوان انسان را به ابعاد انساني متمدن نزديك كرد؟ و آيا راست است كه وقتي آدم مرد ، رذالت هاش  را شيطان مي برد  و روحش را خدا؟ 

 باري ، هيچ در چهره فرشته ساي  او ديده نمي شد ، شقيقه هايي كه با هر تپش  حماقت و بلاهت را تكرار مي كردند حالا آرام گرفته بودند. موهايه حلقه حلقه سياهش در ملافه  و خون  معناي تازه اي  داشت، چشم هايه براقش به سقف دوخته شده بود بي آنكه اخم كرده باشد يا شرارتي از آن سر بزند ، ولب هاش ، آن  لب هاي گوشتالوي نيمه باز  انگار تازه از يك بوسه  گرم و طولاني جدا شده ولي هنوز سير نشده بود و همان طور مانده بود . 

خم شديد  و لب هاتان را رويه لبهاش گذاشتيد.. براي اولين بار از سرمايه چندش آور آن گوشت نرم به خود لرزيديد . نفهميديد چند دقيقه يا چند ساعت  روي لب هاي او خم شده بوديد  كه احساس سرمايه عجيبي كرديد و لرزي به اندامتان افتاد كه هيچ ربطي به آن جسم يخ كرده نداشت.در يك لحظه پلك سمت چپش لرزش خفيفي كرد و آرام گرفت.

به دست هاش نگاه كرديد كه ملافه را چنگ زده بود، هر دو را از آرنج قطع كرديد و به ديوار وا داشتيد . ناخن هايه بلندش ديوار را به نرمي خراش داد  و ايستاد.  انگشت  سبابه دست راست كاملا خم شده بود و انگشت مياني دست چپ، آن كه انگشتر صليبي داشت  صا ف و بلند ماند. پاهاش را هم جدا كرديد . چقدر قشنگ بودو انگار انگشت بزرگ از خجالت آب شده و سرش را كمي كج كرده بود .

ران هايه بلندش را پيچيده در ملافه  سفيدي جدا كرديد ونيم تنه بي سرش را مثل يك مجسمه سنگي كه لخته هايه خون از رگ و پي اش مي ريخت در تابلويي ديگر نقاشي كرديد. قلم را زمين گذاشتيد ، سيگاري آتش زديد ، پنج تابلو را كنار هم گذاشتيد وبه تما شاي جسد قطعه قطعه شده اش  نشستيد . آيا به راستي چنين شكلي داشت  يا شما اينطور او را كشيد ه بوديد؟        

پيکر فرهاد

/ 23 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفيسه

در ضمن خیلی خوب تونسته بودی فضا رو در بیاری و خواننده راحت می تونست با متنت ارتباط برقرار کنه . خیلی هم خوب تونسته بودی خواننده رو منحرف کنی . طوری که هر کسی اول فکر می کنه که تو شاهد یه قتل بودی!...البته می شد به جای "تو" در نوشته هات از او استفاده کنی . شاید اینطوری بهتر می شد.اما این فقط در حد یه نظر بود..

نفيسه

قول بده پست بعدیت راجع به کشتن یه مرد توسط یه زن باشه تا ما خانم ها هم کمی کیف کنیم !.....آيا دروغ است كه ميتوان انسان را به ابعاد انساني متمدن نزديك كرد؟ و آيا راست است كه وقتي آدم مرد ، رذالت هاش را شيطان مي برد و روحش را خدا؟ ....به قول خودت اين هم در نوع خودش جالب بود

نفيسه

در آخر بازم باید بگم که حرف نداشت . من به شخصه این سبک نوشتن رو خیلی دوست دارم . خیلی خوب از تخیلاتت استفاده کرده بودی....."روزانه حداقل چند لحظه از اسارت ذهن بیرون بیا.در همین چند لحظه است که واقعاً زندگی می کنی. لحظات دیگر زندگی، بطالت محض است( اُشو)"...فعلاً...

~• دختـری بـا دنیــای کوچیـک •~

سلام دوست خوبم ... معذرت به خاطر تاخيرم .. خيلی زيبا نوشته بودی .... البته يه ذره هم ترسناک .... لطفا اگه آپ بعديت ترسناک هست بالاش بنويس اونايی که قلبشون ضعيفه نخونن ... با سبک زيبايی نوشتی ولی رنگهی که به کار بردی زياد جالب نبود چون با اجازت يه ذره چشام درد گرفت ... گفته بودی از وبلاگم يه انتقاد داشتی ... خوشحال ميشم بشنوم . اگه ممکنه برای من با ایمل : girllittle_world@yahoo.com ایمیل بفرستید . ممنون. در ضمن دوست خوبم میدونی که من دیر به دیر آپ میکنم ... دیر به دیر هم بهت سر میزنم .. چون خیلی کارای مهمتری دارم که اجازه نمیده بیام رو خط ... اگه برات مهمه که زود زود بهت سر بزنم که ...... اما اگه برات مهم نیست خوشحال میشم بیایی آپدیت کردم .

asal

سلام...خوبيد؟...ميدونم بی معرفتم ولی خوب اومدم عذر خواهی...داستانتونو خوندم...جالب تموم شد...موفق باشيد...ممنون از اينکه اومديد پيشم

گلابتون

اول داستان خيلی وحشتناک بود. با اين وحشت خوننده رو جلو بردی و در آخر کار (شاید) به خوننده اميدواری دادی که همه چيز در ذهن يک نقاش شکل گرفته. اما وحشت ناشی از داستان هنوز در وجود خواننده وجود داره. جالب بود.

محمدرضاعالمی

نوشتن اين اپيزود کار دشواری بوده که شما از عهده ی آن برآمده ايد. نويسنده معمولا بايد حال و هوا قصه اش را درک کرده باشد و به آن احساس برسد که بتواند در مقام شخص اول داستانش نقش آفرينی کند. و چه بسيار بوده اند نويسندگانی که برای تحرير يک رمان موفق ، خود مرتکب قتلی شده اند تا بهتر به شخصيت منفی قصه شان برسند. مسلما شما چنین کاری نکرده اید اما احتمالا بعد از دیدن یک فیلم یا خواندن یک قصه به این شرایط رسیده اید که در هر دو صورت خیلی خوب تم ماجرا را پیش برده اید. سیاه مشق خوبی بود دوست عزیز ، موفق باشید

نيما

هو . دوستان در دل جا دارن و هيچوقت دير يا زود سر زدن براشون معنی نداره . نوشتتون جای تفکر و تعمق داشت . و مسلما بر خلاف گفته ی برخی دوستان حرفی برای گفتن داشت . موفق باشيد . يا علی مدد

پاييزان

اين يکی از بهترين و هنرمندانه ترين توصيف های ادبی بود که تا حالا ديده بودم. متن این قطعه منو یادیه جمله می ندازه : ( هنر دریچه ایست از درون انسان رو به بیرون) و واقعا هم خلق یک اثر هنری با وجود نیرویی که صرف می کنه از بهترين راههای رسيدن به آرامشه . راستی از رمان پیکر فرهاد بود؟

نسيم

اولش خيلی قصی القلبانه بود نفسم بند آمد ولی انتهاش غافلگيرانه بود