ماهی طلايی!

او شايد همان  ماهي طلايي افسانه بود كه يك بار، فقط يكبار به تور پسر  سوم پادشاه افتاده بود اگر رها مي شد پادشاه مي مرد و اگر در دام مي ماند ماهيان دريا  مي مردند. حكيمان گفته بودند كه روغن مغز ماهي طلايي  دواي علاج پادشاه است و پادشاه  سخت بيمار بود . حكيمان گفتند ماهي طلايي را صيد كنيد . پسر اول پادشاه لشكر برداشت ، نيمي از خزانه را خواست كشتي ها ساخت و  بادبان ها برافراشت. آب دريا را بيرون كشيد  اما اثري از ماهي طلايي نيافت . خسته ونالان برگشت. پسر دوم گفت من بروم . لشكر برداشت ، نيم ديگر خزانه را خواست با تورها و كشتي ها و علم ها وكتل ها . آب دريا را بيرون كشيد اما هيچ ردي از ماهي طلايي نيافت. پسر سوم گفت  من هم بروم شايد اقبال رو كند . گفتند برادرهاي بزرگت همه خزانه را بردند و نتوانستند، تو ديگر چه ميگويي ؟ لازم نيست . پسر سوم قدري پول گرفت ، يك تور برداشت و با چند همراه عازم دريا شد . تور در آب انداخت و همان اول بار ماهي طلايي را صيد كرد

همه ماهي ها  به استغاثه  و تضرع از آب در آمدند و در پاي  او افتادند كه اي پسر ! بدان و آگاه باش كه اگر شاه ما را ببري از دريا بيرون خواهيم شد و بر خاك خواهيم غلطيد ، دريا از ماهي تهي خواهد شد . با تقدير ما و تقدير خودت بازي نكن  . مگر نشنيده اي كه وقتي ماهي طلايي درياچه اروميه  را به بند كشيدند ، ماهيان خود را بر خاك افكندند و آب دريا تلخ شد و هيچ جانداري در آن نماند؟

پسر حيران مانده بود، اگر ماهي طلايي را رها كند ، پادشاه مي مرد و اگر به خاكش مي كشيد ، ماهيان دريا مي مردند . ماهي را به آب انداخت  و ايستاد تا همه ماهي ها  به دريا برگشتند .  دريا به سان  آسمان پر از ستاره بود و من به هر كدام چشم مي انداختم، او نبود. آيا صيدش كرده بودند يا من اسير پرده نقاشي بودم ؟

مي شنيدم كه طبل ها فرو كش مي كردند، لنگر ساعت مي گسست و طنين اعلام زمان از موسيقي تكرار خارج مي شد و در همه گام ها مي دويد. و مي ديدم كه پسرسوم پادشاه ماهي طلايي را به دريا پس مي داد، بي آنكه به عاقبت وخيم كارش فكر كند . هر چه اشرفي وآذوقه داشت بين تور كش ها و همراهيان قسمت كرد، اما به يك نفر يك سكه كمتر رسيد. فاجعه از همين جا شروع مي شد . هميشه همين جور بود، وقت قسمت كردن ، نطفه ها بسته مي شد و در يك رحم گرم چمبره مي زد

آن جا نقطه آغاز بود كه يكي سنگ بر مي داشت و آن قدر بر جمجمه ديگري مي كوفت كه يك ستاره  شهاب مي شد ، مي سوخت و از بازي بيرون مي رفت. من به وضوح مي ديدم كه به يك نفر يك سكه  كمتر رسيد، و او ماجرا را به گوش شاه رساند. شاه در بستر بيماري حكم مرگ پسرش را صادر كرد و دستور داد او را به همان جا ببرند و بكشند . عده اي سوار و ميرغضب پسر را برداشتند  و به كنار دريا بردند ، اما نتوانستند يا نخواستند او را بكشند. خبر چين را جاي او كشتند  و پسر را به امان خدا راها كردند

پسر كناره دريا را گرفت و آن قدر راه رفت و رفت كه از خستگي در سايه سنگ بزرگي خوابش برد . در خواب مي ديد كه سواران و ميرغضبان جيب  خبر چين كشته شده را خالي كردند  و اشرفي ها را قسمت كردند، اما معلوم نشد كه آيا باز هم به كسي يك سكه كم تر رسيد يا نه . و آيا كسي برايه يك سكه مي مرد؟

نمي دانم    

 پيکر فرهاد

/ 23 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
yas

و فکر می کنم اين داستان تا بی نهايت تکرار می شود...

نفيسه

ميخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت ميخواری و مستی ره و رسم دگری داشت خوب مگه چيه؟ اصلاْ دلم می خواد شعر بی ربط بگم

نسيم

زيباست به ما هم سر بزنيد

yas

اين يه اشتباه تایپی است؟ (نسلام) اگه دلت نمی خواهد سلام کنی خوب مجبور نيستی! و چه ربطی به آن نمايشنامه داشت؟

yas

جدی نگير فقط يک شوخی بود

گلابتون

سلام. داستان دفعه ی قبل به نظرم با شکوه تر بود. بيشتر آدم رو غافلگير می کرد و بيشتر آدم رو به فکر فرو می برد. پارادوکسش (اگه درست بگم) ملموس تر بود. من از این یکی انتظار پارادوکس قوی تری داشتم. ولی به هر حال زيبا بود و مفهوم استعاری قشنگی توش بود. ادامه بده. بهت خوش بگذره.

سميه

سلام خوبی من قبلا اينجا اومدم ولی نظر نداده بودم ولی وقتی داستان زيباتو خوندم نتونستم همينطوری رد بشم ميدونی جمله سوالی آخر داستانت يه جواب واضح داره اونقدر واضح که آدم با يه نگاه به دور و برش ميتونه خواب پسر سوم پادشاه رو در واقعيت ببينه

نسيم

سلام . ممنمو که به کلبه ما سر زديد .اون تاريخ واسه اين بود که عکس و اون مطلب بلای صفحه بمونه .

نسيم

نمی دونم چرا کامنتام اين جوری اشتباه تايپ شد :بالای صفحه بمونه

نکیسا

سلام وحيد جان ! اومدم يه احوالی بپرسم خوشی ؟ کوشی ؟( يعنی کجايی )